بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
گفت رکن الدین اکافی مگر
می فشاند اندر سخن روزی گهر
مجلس او پاره شوریده شد
خواجه را آن از کسی پرسیده شد
کاین چه افتادست وین شورش چراست
ما نمیدانیم بر گویید راست
آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد
در نهان کفشی بدزدید و ببرد
کفش ازو میبستدیم اینجایگاه
شورشی برخاست زان گم کرده راه
خواجه میگفتش مکن قصه دراز
زانکه گر روزی خدای بی نیاز
برفکندی پرده عصمت ز ما
کفش دزد اولستی این گدا
کس چه داند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود
خون صدیقان ازین حسرت بریخت
وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
گرچه ره جستند هر سویی ازین
پی نبردند ای عجب مویی ازین
صد جهان حسرت بجان پاک در
میتوان دیدن بزیر خاک در
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş