بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

ع عطار نیشابوری
0 Altın Yaprak
بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.