بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

ع عطار نیشابوری
0 金の葉
شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپرس از وی که هر روزی پگاه این سپند از بهر چه سوزی همی چون نداری یک شبه روزی همی رفت خادم زر بداد و گفت راز پیر زن در حال گفت ای سرفراز هرچه در کل جهان نامش بری عاقبت چشمش رسد تا بنگری از گدایی گرچه جان میسوختم این سپند از بهر آن میسوختم چون گدایی خود آمد در خورم گفتمش چشمی رسد تا بنگرم اینکم تو زر نهادی در کنار آن گدایی رفت و گشتم سیم دار دیدی آخر چون مرا چشمی بدید آن گدایی مرا چشمی رسید فارغ از عالم گدایی راندن بهتر از صد پادشایی راندن چون بود هر روز یک نانت پسند هیچ قیدی نیز درجانت مبند

この詩の翻訳を追加する ·

この詩を評価する

まだ評価がありません

星に触れて1から10で評価してください

コメント

コメントするにはログインが必要です。

ログイン

この詩にはまだコメントがありません。最初の一人になってください。

よりよい読書のために Cookie を使っています。あなたのデータは GDPR とトルコの個人データ保護法に従って扱われます。どの Cookie を許すかはいつでも変えられます。