بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
عاشقی می مرد چون دل زنده داشت
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
سایلی گفتش که این خنده ز چیست
خاصه در وقتی که می باید گریست
گفت با معشوق خود چون عاشقم
می زنم یک دم که صبحی صادقم
صبح را خنده صواب آید صواب
کاو درون سینه دارد آفتاب
گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهاده ام چون آسمان
آفتابی هر که را در جان بود
گر بخندد همچو صبح آسان بود
من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
گر کنم شادی و گر خندم رواست
گر گشایم لب و گر بندم رواست
چون شود خورشید عزت آشکار
هشت جنت گردد آنجا ذره وار
بی جهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سویی یکی بینی و بس
جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş