بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شنودم کز سلف درویش حالی
هوای قلیه ای بودش به سالی
چو سیمی دست داد آن مرد درویش
سوی قصاب راه آورد در پیش
مگر قصاب ناخوش زندگانی
بدادش گوشتی چو نان که دانی
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید
سراسر یا جگر یا استخوان دید
جگر خود بود یکباره دگر خواست
که کار ما نیاید بی جگر راست
دل ما غرقه خون شد به یک بار
چه می خواهند زین مشتی جگر خوار
نه ما را طاقت بارگران است
نه ما را برگ بی برگی جانست
چنان غم یار ما شد در غم یار
که نیست از کار غم ما را غم کار
اگر گردون به مرگ ما کند ساز
غم عشقش کفن از ما کند باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş