بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شنیدم من که شبلی با گروهی
همی شد در بیابان تا به کوهی
به ره در کاسه ای سر دید پر باد
که از باد وزان می کرد فریاد
گرفت آن کاسه سرگشته گشته
بر او دید ای عجب خطی نبشته
که بنگر کاین سر مردی ست پر غم
که او دنیا زیان کرد آخرت هم
چو شبلی آن خط آشفته برخواند
بزد یک نعره و آشفته درماند
به یاران گفت این سر در چنین راه
سر مردی ست از مردان درگاه
که هر کاو در نبازد هر دو عالم
نگردد در حریم وصل محرم
تو هم گر هر دو عالم ترک گویی
چنان کان مرد از مردان اویی
بپیمایی به سختی چند فرسنگ
که تا یک جو زر آید بوک در چنگ
به راه حق چنین تا شب بخفتی
به راه راستی گامی نرفتی
تو بی صد رنج یک جو زر نیابی
سوی حق رنج نابرده شتابی
چو می گیرد عسس روز سپیدت
شب تاریک چون باشد امیدت
تو می گویی که جز حق می نخواهم
بهشت و حور الحق می نخواهم
تو آبی گنده ای در ژنده ای تنگ
نمی باید بهشتت ای همه ننگ
ز شیری زهره تو می شود آب
در آن هیبت چگونه آوری تاب
به یک دردی درآید عقل از پای
چگونه ماند آنجا عقل بر جای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş