بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
به ناموسی قوی می رفت آن شاه
یکی را دید خوش بنشسته در راه
بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش
تو می خواهی که من باشی چنین خوش
چنان گفتا که من روشن نباشم
من آن خواهم که اصلا من نباشم
هر آن گاهی که در تو من نماند
دوی در راه جان و تن نماند
اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جان گردد و جان تن شود زود
چو پشت آینه است آن تیرگی تن
ولی جان روی آینه ست روشن
چو بزدایند پشت آینه پاک
شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک
چو فردا روی ها بعضی سیاه است
نه بعضی روی ها مانند ماه است
چو پشت آینه چون روی گردد
یکی باشد اگر صد سوی گردد
کسی هرگز نگفت از دور آدم
مثال حشر تن به زین به عالم
ز حشرت نکته روشن بگویم
تو بشنو تا منت بی من بگویم
همه جسم تو هم امروز معنا ست
که جسم اینجا نماند زانکه دنیا ست
ولی چون جسم بند جان گشاید
همه جسم تو اینجا جان نماید
همین جسمت بود اما منور
وگر بی طاعتی از جسم مگذر
شود معنی باطن جمله ظاهر
بلاشک این بود تبلی السرایر
محمد را چو جان تن بود و تن جان
سوی معراج شد با این و با آن
اگر گویی که تن دیدم که خاک ست
تن خاکی چگونه جان پاک ست
جوابت گویم اندر گور بنگر
تو خود کوری که گفت ای کور بنگر
به چشمت گور خشت و خاک دره ست
به چشم دیگری روضه ست و حفره ست
کسی کاو روضه داند دید خاکی
چرا تن را نخواند جان پاکی
ولی تا در زمان و در مکانی
نیاری دید هرگز تن به جانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş