بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
گشت مجنون هر زمان شوریده تر
همچنان در کوی لیلی شد مگر
هرچه را در کوی لیلی دید او
بوسه بر می داد و می بوسید او
گه در و دیوار در بر می گرفت
گاه راه از پای تا سر می گرفت
نعره می زد در میان کوی خوش
خاک می افشاند از هر سوی خوش
روز دیگر آن یکی گفتش که دوش
از چه کردی آن همه بانگ و خروش
هیچ دیوار و دری نگذاشتی
می گرفتی در بر و می داشتی
هیچ از در کار بر نگشایدت
هیچ از دیوار در نگشایدت
کرد مجنون یاد سوگندی عظیم
گفت تا در کوی او گشتم مقیم
من ندیدم در میان کوی او
بر در و دیوار الا روی او
بوسه گر بر در زنم لیلی بود
خاک اگر بر سر کنم لیلی بود
چون همه لیلی بود در کوی او
کوی لیلی نبودم جز روی او
هر زمانی صد بصر می بایدت
هر بصر را صد نظر می بایدت
تا بدان هر یک نگاهی می کنی
صد تماشای الهی می کنی
دل که دارد این نظر اندک قدر
می نیاساید زمانی از نظر
گر به جای یک نظر بودی هزار
آن هزاران دیده بودی غرق کار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş