بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
آن یکی دیوانه را از اهل راز
گشت وقت نزع جان کندن دراز
از سر بی قوتی و اضطرار
همچو ابری خون فشان بگریست زار
گفت چون جان ای خدا آورده
چون همی بردی چرا آورده
گر نبودی جان من بر سودمی
زین همه جان کندن ایمن بودمی
نه مرا از زیستن مردن بدی
نه ترا آوردن و بردن بدی
کاشکی رنج شد آمد نیستی
گر شد آمد نیستی بد نیستی
چون ترا مرگست و آتش پیش در
ظلم تا چندی کنی زین بیشتر
مرگ گویی نیست جانت را تمام
کاتشیش از ظلم در باید مدام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş