بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بود شوریده دلی دیوانه
روی کرده در بن ویرانه
همچو باران زار برخود میگریست
سایلی گفتش که این گریه ز چیست
که بمردت گفت دور از تو دلم
دل بمرد و سخت تر شد مشکلم
گفت دل چون مردت و چون شد زجای
گفت چون اندوه بودش با خدای
خوش بمرد و دور گشت از من نهان
شد بر او و برون رفت از جهان
تا به تنهایی مرا حیران گذاشت
وین چنین افکنده سر گردان گذاشت
ای عجب جایی که آنجا شد دلم
رفتن آنجا مینماید مشکلم
آرزوی من بدآنجا رفتن است
لیک ره در قعر دریا رفتن است
گر رسم آنجایگه یک روز من
وارهم از گریه و از سوز من
هر کرا این درد عالم سوز نیست
در شبست و هرگز او را روز نیست
درد میباید که بی درمان بود
تا اگر درمان کنی آسان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş