بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
رفت با بهلول هارون الرشید
سوی گورستان بر خاکی رسید
کله ای دیدند خشک آن کسی
مرغ در وی خانه بنهاده بسی
کرد هارونش ازان کله سؤال
گفت بهلولش که پنهان نیست حال
بوده است این مرد سر انداخته
در کبوتر باختن جان باخته
مرد چون در دوستی این بمرد
چون بشد با خویشتن هم این ببرد
چون نرفته ست این هوس از سر برونش
بیضه مرغ است در کله کنونش
هم دماغش بر کبوتر بازی است
خاک گشته همچنان در بازی است
از هوس گر کله خاکستر شود
می ندانم تا هنوز از سر شود
هرچه در دنیا خیالت آن بود
تا ابد راه وصالت آن بود
کار بر خود از امل کردی دراز
بند کن پیش از اجل از خویش باز
ورنه در مردن نه آسان باشدت
هر نفس مرگی دگر سان باشدت
جمله در باز و فرو کن پای راست
گر کفن را هیچ نگذاری رواست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş