بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بود مجنونی همیشه بی کلاه
برهنه سر میشدی دایم براه
سایلی گفتش که ای شوریده نام
برهنه سر از چه میباشی مدام
گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد
این سؤال بد که تو کردی که کرد
گفت پایت از چه باری برهنهست
گفت ای احمق سری کو یک تنهست
چون برهنه میبود این سر مرا
پای ازو نبود گرامی تر مرا
چون درین ره پای و سر در باختی
قدر بی قدری خود بشناختی
خویشتن را در میان آوردنت
هست سودی با زیان آوردنت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş