بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
خلق از حجاج بسیاری گریست
زآنکه با او کس نمی یارست زیست
جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت
از شما من راز نتوانم نهفت
خویشتن را بنگرید ای مردمان
تا چه بد خلقید حق را این زمان
کو چو من خلقی برون آورده است
بر سر جمله مسلط کرده است
ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین
از جهان عقل میخیزد یقین
گر جهان عقل را بر هم نهی
ذره عشقش کند دستی تهی
عشق را جان صرف کردی محو گیر
عقل را چون صرف خواندی نحو گیر
چون زعین عشق گردی دردناک
پاک گردی پاک از اوصاف پاک
چون نماند در ره عشقت صفات
ذات معشوقت دهد بی تو حیات
لاجرم تا یک نفس باشد ترا
هستی معشوق بس باشد ترا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş