بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع
میشد اندر شارعی با جمع شرع
بود آن وقتی نظام الملک خرد
اطلسش مییافتند او زیر برد
با گروهی کودکان بیخبر
گوی میزد در میان رهگذر
شیخ را با قوم چون از دور دید
از میان رهگذر یکسو دوید
گفت بنشانید از ره گرد را
زانکه گر گردی رسد این مرد را
جمله را بدبختی آرد بار از آن
هیچکس را برنیاید کار ازآن
شیخ کان بشنود و آن حرمت بدید
از چنان طفلی چنان همت بدید
از بزرگی پیر گفت ای طفل خرد
بفکن آن چوگان که بختت گوی برد
خلق میکوشند تا طاقت کنند
تا نظام الملک آفاقت کنند
زین ادب زین حرمت وزین خوی تو
ای نظام الملک بردی گوی تو
گوی چون بردی برو دیگر مباز
خواجه چوگان بیفکن سرفراز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş