گفتار مردی صوفی از روزگار خود
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
صوفیی را گفت مردی نامدار
کای اخی چون می گذاری روزگار
گفت من در گلخنی ام مانده
خشک لب تر دامنی ام مانده
گرده نشکستم اندر گلخنم
تا که نشکستند آنجا گردنم
گر تو در عالم خوشی جویی دمی
خفته یا باز می گویی همی
گر خوشی جویی در آن کن احتیاط
تا رسی مردانه زان سوی صراط
خوش دلی در کوی عالم روی نیست
زانک رسم خوش دلی یک موی نیست
نفس هست اینجا که چون آتش بود
در زمانه کو دلی تا خوش بود
گر چو پرگاری بگردی در جهان
دل خوشی یک نقطه کس ندهدنشان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş