غزل شمارهٔ ۴۲۳
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
دستم نرسد به زلف چون شستش
در پای از آن فتادم از دستش
گر مرغ هوای او شوم شاید
صد دام معنبر است در شستش
از لب ندهد میی و می داند
مخموری من ز نرگس مستش
بیچاره دلم که چشم مست او
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
بشکفت گل رخش به زیبایی
غنچه ز میان جان کمر بستش
از بس که بریخت مشک از زلفش
چون خاک به زیر پای شد پستش
چون بود بتی چنان که در عالم
بپرستندش که جای آن هستش
یک یک سر موی من همی گوید
رویش بنگر که گفت مپرستش
نی نی که نقاب بر نمی دارد
تا سجده نمی کنند پیوستش
عطار دلی که داشت در عشقش
برخاست اومید و نیست بنشستش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş