غزل شمارهٔ ۶۷
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شمع رویت ختم زیبایی بس است
عالمی پروانه سودایی بس است
چشم بر روی تو دارم از جهان
گر سوی من چشم بگشایی بس است
گرچه رویت کس سر مویی ندید
گر سر موییم بنمایی بس است
من نمی دارم ز تو درمان طمع
درد بر دردم گر افزایی بس است
تا قیامت ذره ای اندوه تو
مونس جانم به تنهایی بس است
گر توانایی ندارم در رهت
زاد راهم ناتوانایی بس است
گر ز عشقت عافیت می پرسدم
عافیت چه کنم که رسوایی بس است
دوش عشقش تاختن آورد و گفت
از توام ای رند هرجایی بس است
در قلندر چند قرایی کنی
نقد جان درباز قرایی بس است
هست زنار نفاقت چارکرد
گر مسلمانی ز ترسایی بس است
ختم کن اسرار گفتن ای فرید
چون بسی گفتی ز گویایی بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş