شمارهٔ ۶۷
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
هر لحظه به دل از مژه ات زخم خدنگ است
ابروی کمان تو مگر کار فرنگ است
مشهور بود گل به چمن گرچه به خوبی
از خجلت رخسار تو از رنگ به رنگ است
احوال مرا دیدی و رحم تو نیامد
دل نیست مگر در بغلت قطعه سنگ است
دود غم محنت نکند تیره دلم را
این آیینه آن نیست که او قابل زنگ است
در بحر غمش هر که فتد نیست خلاصی
کاین لجه دریا همه در کام نهنگ است
باشد رقم داغ سویدای دل من
آن نقطه که سرمشق خط پوست پلنگ است
در شعله شمع دلم ای عشق مزن آب
صلحی که تو می خواهی سراپا همه جنگ است
تا چند بگویی سخنی از دهن او
بگذر تو ازین دغدغه کین قافیه تنگ است
آسان نبود دعوی سودای وصالش
معجون خیالت همه از نشیه بنگ است
وصلی که بود در پیش اندیشه هجران
شهدیست به کام تو که از طعم شرنگ است
شبدیز هوس چند درین بادیه رانی
ره دور و درازست ولی اسپ تو لنگ است
طغرل همه در بند سخن بس که اسیرند
امروز مرا از غزل و قافیه ننگ است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş