(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی تابوت می بردند بر دست
بدید از دور آن دیوانه مست
یکی را گفت این مرده که بوده ست
که ناگه شیر مرگش در ربوده ست
بدو گفتند ای مجنون پر شور
جوانی بود کشتی گیر پر زور
بدیشان گفت دیوانه که برنا
اگرچه بود در کشتی توانا
ولیکن می ندانست آن جگرسوز
که ناگه با که در کشتی شد امروز
حریفی بس تواناش اوفتاده ست
به قوت بی محاباش اوفتاده ست
چنان در خاکش افکنده ست و در خون
که دیگر برنخواهد خاست اکنون
ولی الحمدلله می توان کرد
که جایی می توان دید این جوانمرد
چو چاره نیسب ز افتادن کسی را
بدین دریا درافتادن بسی را
تو گر اینجا درافتی جان نداری
چو در برخاستن ایمان نداری
خوش آمد عالمت افراختی بال
فرو بردی بدین مردار چنگال
تو این ده نه گرفتی نه خریدی
همان انگار کین ده را ندیدی
نیاید هیچ عاقل در جهانی
که بر مردم سر آید در زمانی
چرا جانت به عالم باز بسته ست
که این عالم بیک دم باز بسته ست
جهان آنست گر تو مرد آنی
شوی آنجا که هستی آن جهانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş