(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
امان می خواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجایی
که می بینم بهر مویی بلایی
ببین تاتیغ قهرت بر سر دار
چه می آرد برویم آخر کار
تو از قهرم چنین حیران گرفته
من از مهر تو ترک جان گرفته
چنینم من که گفتم تو چنانی
کنون جان می دهم دیگر تو دانی
چنین ده جان اگر جان می دهی تو
وگرنه عمر تاوان می دهی تو
اگر خونت زند از قهر او جوش
مکن هرگز بلطف او را فراموش
سبک رو چون گرانجانی زره نیست
بشادی زو که غم رادستگه نیست
عروسی جهان ماتم نیرزد
که صد شادی او یک غم نیرزد
چو خواهد کرد گردونت پیاده
سواری را بکن ابرو گشاده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş