(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بکویی می فرو شد عیسی پاک
جهودانش بسی دشنام بی باک
بدادند و خوشی آن پاک زاده
دعا می گفتشان رویی گشاده
یکی گفتش نمی کردی پریشان
ز دشنام و دعاگویی بر ایشان
مسیحش گفت هر دل جان که دارد
از آن خود کند خرج آن که دارد
ترا نقدی که در دریای جانست
اگر موجی زند از جنس آنست
ولیکن تا دم آخر نیاید
ترا نقد درون ظاهر نیاید
محک جان مردان آن زمانست
که اعمی آن زمان صاحب عیانست
غم فردا ترا امروز باید
دلت از خوف آن جانسوز باید
بباید هر دمت صد بار مردن
که بتوانی تو این وادی سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو می باید که باشی در میان خوش
اگر در وقت جان دادن خوش آیی
بمعنی گرم تر از آتش آیی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş