(۲) حکایت بهلول و گورستان

ع عطار نیشابوری
0 Altın Yaprak
مگر بهلول چوبی داشت در دست که بر هر گور می زد تا که بشکست بدو گفتند ای مرد پر آشوب چرا این گورها را می زنی چوب چنین گفت او که این قومی که رفتند دروغ بی عدد گفتند و خفتند گه این گفتی سرای و منظر من گه آن گفتی که اسباب و زر من گه این گفتی که اینک کشت و کرمم گر آن گفتی که اینک باغ و برمم خدا گفت این همه دعوی روا نیست که میراث منست آن شما نیست چو ایشان جمله آن خویش گفتند شدند و ترک جان خویش گفتند ازین شان می زنم من بی خورو خواب که بودند این همه یک مشت کذاب چو انجام همه بگذاشتن بود کجا دیدند ازان پنداشتن سود کسی جمع چنان چیزی چرا کرد که باید در پشیمانی رها کرد چرا در عالمی بندی دلت را که آخر خشت خواهد زد گلت را دو در دارد جهان همچون رباطی ازین در تا بدان در چون صراطی بدان ره گر نخواهی رفت هشیار فرو افتی بدوزخ سر نگونسار زمین را چون بیفتد سایه گاهی کند تاریک مه را در سیاهی اگرچه نیک روشن جرم ماهست به پیشش از زمین آب سیاهست زمین را چون عمل با ماه اینست چه سازد آنکه او غرق از زمینست بیک دم چون چنان نوری سیه کرد بعمری هم ترا داند تبه کرد تبه گشتی و روی آن ندارد که به گردی چو این امکان ندارد نگونساری تو بیرون ز پیشست که جانت را همه آفت ز خویشست ترا کاری که از وی همچنانست بدست خویش کردستی عیانست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.