(۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
دعا می کرد آن دانننده دین
جهانی خلق می گفتند آمین
یکی دیوانه گفت آمین چه باشد
که آگه نیستم تا این چه باشد
بدو گفتند آمین آن بود راست
کامام خواجه از حق هرچه درخواست
چنان باد و چنان باد و چنان باد
زبان بگشاد آن مجنون بفریاد
که نبود آن چنان و این چنین هیچ
کامام خواجه خواهد چند ازین پیچ
ولیکن جز چنان نبود کم و بیش
که حق خواهد چه می خواهید ازخویش
گرت چیزی نخواهد بود روزی
نباشد روزیت جز سینه سوزی
اگر او خواهدت کاری برآید
وگرنه از گلت خاری برآید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş