(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی حبشی بر پیغامبر آمد
که توبه می کنم وقتش درآمد
اگر عفوست وگر توبه قبولست
مرا بر پشتی چون تو رسولست
پیمبر گفت چون تو توبه کردی
یقین می دان که آمرزیده گردی
دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه
که بودم در گناه خویش گمراه
گناهم حق چو نپسندیده باشد
میان آن گناهم دیده باشد
پیمبر گفت پس تو می ندانی
که بر حق ذره نبود نهانی
گناهت ذره ذره دیده باشد
ولیکن از کرم پوشیده باشد
چو حبشی این سخن بشنید ناگاه
برآورد از دل پر خون یکی آه
چنان آن آهش از دل تاختن کرد
که مرغ جانش را بیخویشتن کرد
به پیش مصطفی بر خاک افتاد
سوی حق پاک رفت و پاک افتاد
صلا در داد یاران را پیمبر
که بشتابید ای اصحاب یکسر
که تا برکشته حق غرق تشویر
بگویید و بپیوندید تکبیر
کسی کو کشته شرم و حیا شد
اگر مرد او تن او توتیا شد
اگر تو ذره خاکش ببویی
بود صد بحر پر تشویر گویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş