(۹) حکایت پیر زال سوخته دل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر یک روز در بازار بغداد
بغایت آتشی سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بیکبار
وزان آتش قیامت شد پدیدار
بره در پیر زالی مبتلایی
عصا در درست می آمد ز جایی
کسی گفتش مرو دیوانه تو
که افتاد آتشی در خانه تو
زنش گفتا تویی دیوانه تن زن
که حق هرگز نسوزد خانه من
بآخر چون بسوخت آتش جهانی
نبود آن زال را ز آتش زیانی
بدو گفتند هان ای زال دمساز
بگو کز چه بدانستی چنین راز
چنین گفت آنگه آن زال فروتن
که یا خانه بسوزد یا دل من
چو سوخت از غم دل دیوانه را
نخواهد سوخت آخر خانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş