(۱۲) حکایت حلّاج با پسر
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
پسر را گفت حلاج نکوکار
بچیزی نفس را مشغول میدار
وگرنه او ترا معزول دارد
بصد ناکردنی مشغول دارد
که تو در ره نه مرد قوی ذات
که تنها دم توانی زد بمیقات
تو را تا نفس می ماند خیالی
بود در مولشش دایم کمالی
اگر این سگ زمانی سیر گردد
عجب اینست کاینجا شیر گردد
شکم چون سیر گردد یک زمانش
به غیبت گرسنه گردد زبانش
چو تیغی تیز بگشاید زبانی
بغیبت می کشد خلق جهانی
بسی گرچه فرو گویی بگوشش
نیاری کرد یک ساعت خموشش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş