(۳) حکایت قحط و جواب دادن طاوس
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر شد آشکارا قحط سالی
به پیش خلق آمد تنگ حالی
سراسیمه جهانی خلق محبوس
شدند از بهر باران پیش طاوس
که باران می نیاید آشکارا
دعایی کن زحق در خواه ما را
پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان
نگردد ابر بر بیهوده ریزان
شما را گرچه جز باران طلب نیست
اگر باران نمی بارد عجب نیست
عجب اینست کز چندین گنه کار
نبارد سنگ بر مردم بیکبار
اگرچه میغ ترک آسمان کرد
تعجب گر کنی زان می توان کرد
که نکشافد زمین از شومی ما
خورد ما را ز نامعلومی ما
تو پنداری که ازمردان راهی
کدامین مرد سرگردان راهی
چو پندار تو برگیرند از پیش
کسی مرده سگی برخیزد از خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş