(۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر معشوق طوسی گرمگاهی
چو بی خویشی برون می شد براهی
یکی سگ پیش او آمد دران راه
ز بی خویشی بزد سنگیش ناگاه
سواری سبزجامه دید از دور
درآمد از پسش رویی همه نور
بزد یک تازیانه سخت بروی
بدو گفتا که هان ای بیخبر هی
نمی دانی که بر که می زنی سنگ
که با او نیستی در اصل همرنگ
نه از یک قالبی با او بهم تو
چرا از خویش می داریش کم تو
چو سگ از قالب قدرة جدا نیست
فزونی کردنت بر سگ روا نیست
سگان در پرده پنهانند ای دوست
ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست
که سگ گرچه بصورت ناپسندست
ولیکن در صفت جانش بلندست
بسی اسرار با سگ در میانست
ولیکن ظاهر او سد آنست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş