(۱۲) حکایت مجنون و لیلی
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر یک روز مجنون در نشاطی
نشسته بود در پیش رباطی
یکی دیوار بود از گج ببسته
در آنجا لیلی ومجنون نشسته
خوشی می گفت اگر عمری دویدم
هم آخر هر دو را با هم بدیدم
مگر در خواب می بینم من اکنون
نشسته پیش هم لیلی و مجنون
بهم این هر دو را هرگز که دیدست
خدایا در جهان این عز که دیدست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş