(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
محمد ابن عیسی کز لطیفه
سبق برد از ندیمان خلیفه
مگر می رفت بر رخشی نشسته
سر افساری مرصع تنگ بسته
غلامانش شده یک سر سواره
همه بغداد مانده در نظاره
ز هر کنجی یکی می گفت این کیست
که بس با زینت و با زیب و بازیست
بره می رفت زالی با عصایی
چنین گفتا که کیست این مبتلایی
که حق از حضرتش مهجور کردست
بمکر از پیش خویشش دور کردست
که گر از خویش معزولش نکردی
بدین بیهوده مشغولش نکردی
شنید این راز مرد از هوشیاری
فرود آمد ازان مرکب بزاری
مقر آمد که حال من چنانست
که شرحش پیرزن را در زبانست
بگفت این و بتوبه راه برداشت
بکلی دل ز مال و جاه برداشت
نگونساری خویشش چون یقین شد
بکنجی رفت و از مردان دین شد
بسی تو خواجگی کردی نهانی
گدایی خواجگی کردن ندانی
بیک جو چو نداری حکم بر خویش
که نتوانی جوی دادن بدرویش
چو نتوانی که برخود حکم رانی
چگونه بر کسی دیگر توانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş