(۹) حکایت محمود با درویش بر سر راه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر محمود می شد با سپاهی
رسیدش پیش درویشی براهی
سلامی کرد شاه او را دران دشت
علیکی گفت آن درویش و بگذشت
بلشکر گفت شاه پاک عنصر
که بینید آن گدا با آن تکبر
بدو درویش گفت ار هوشمندی
گدا خود چون تویی بر من چه بندی
که در صد شهر وده افزون رسیدم
بهر مسجد گدایی تودیدم
چو جوجو نیم جو بر هر سرایی
نوشتند از پی چون تو گدایی
ندیدم هیچ بازار و دکانی
که از ظلمت نبود آنجا فغانی
کنون گر بینش چشمت تمامست
ز ما هر دو گدا بنگر کدامست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş