(۲) حکایت شیخ و مرغ همای
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر می رفت شیخی کاردیده
بره در دید طاقی برکشیده
همایی کرده از کج بر سر او
بگسترده ز هم بال و پر او
زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز
تو بی شرمک بدینجا آمدی باز
بهر یک چند بگشایی پری تو
نشینی پس بقصر دیگری تو
نیاید از تو کس را سایه داری
که نا پایندگی سرمایه داری
اگر پایندگی بودی جهان را
هویدایی نبودی عقل و جان را
همه دنیا سرابی می نماید
جهانی ملک خوابی می نماید
خرت در گل ازان سخت اوفتادست
که در تعبیر خر بخت اوفتادست
چو خر باشد کسی را بخت اینجا
بلاشک کار باشد سخت اینجا
اگر غربال پندار خود از آب
برآری عالمی بینی همه خواب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş