(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
سپهداری برای کوتوالی
بجایی قلعه می کرد عالی
یکی دیوانه آمد پدیدار
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
ببین تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن دیوانه حالی
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
بلا چون ز آسمان می افتد آغاز
بقلعه می روی پیش بلا باز
بلای خویشتن چون تو تمامی
بلایی نیز مطلب ای گرامی
ز خویش و از بلای خویش آنگاه
خلاصی باشدت کلی درین راه
که افتاده شوی و پست گردی
نمانی زنده تا که هست گردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş