(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی دیوانه چوبی بر نشسته
بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته
دهانی داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید ازو کای مرد درگاه
چنین گرم ازچه می تازی تودر راه
چنین گفت او که در میدان عالم
هوس دارم سواری کرد یک دم
که چون دستم فرو بندند ناکام
نجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی درین میدان تو بر کار
نصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست
بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
مده این نقد را بر نسیه بر باد
که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار
هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقد این الوقت می ساز
چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
اگر تو پس روی و پیش آیی
بلای روزگار خویش آیی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş