شمارهٔ ۴۰
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شمع آمد و گفت ماندهام بی سر و پا
پای اندر بند و سر در آتش همه جا
گاهم بکشند و گه بسوزند به درد
یک سوخته سرگشتهتر از من بنما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş