(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر یک روز ابراهیم ادهم
بپرسید از یکی درویش پر غم
که بودی با زن و فرزند هرگز
چنین گفت او که نه گفتا زهی عز
بدو درویش گفت ای مرد مردان
چراگویی مرا آگاه گردان
چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد
هر آن درویش درمانده که زن کرد
به کشتی در نشست او بی خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
دل از فرزند چون در بندت افتاد
که شیرین دشمنی فرزندت افتاد
اگرچه در ادب صاحب قرانی
چو فرزندت پدید آمد نه آنی
اگرچه زاهدی باشی گرامی
چو فرزند آمدت رندی تمامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş