شمارهٔ ۱۰۶
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
می رمد صیاد از نالیدن ما در قفس
وای بر مرغی که با ما می نهد پا در قفس
آنکه بست امشب رهم بر آستان از نغمه کاش
باشدش بر ناله من گوش فردا در قفس
جان برد از ناله جان سوز من مرغی به باغ
گر نبودم باز باید بود تنها در قفس
نو گرفتارم به دلتنگی نکردم خو هنوز
آه اگر غافل فتد چشمم به صحرا در قفس
بوی گل هرگز پرافشانم به گلزاری نکرد
گاهگاهی دیده ام روی گل اما در قفس
تا به آواز که باشد گوش صیاد آشنا
بلبل اندر آشیان می نالد و ما در قفس
عندلیب باغ عشق آذر بود کارش مدام
ناله یا در دام یا در آشیان یا در قفس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş