شمارهٔ ۱۱۱
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
دلم از بی کسی می نالد و کس نیست دمسازش
چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم آوازش
همانا نامه قتل مرا آورده از کویی
که خون می ریزد از بال کبوتر وقت پروازش
بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدل
که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش
به ظاهر از لبش خوردم فریب خنده زین غافل
که پنهان خون مردم می خورد چشم فسون سازش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş