شمارهٔ ۱۵۱
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن
تازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن
برده ای چون دلم از دست مپرس از حالم
حال دل باخته حالی است که نتوان گفتن
سرکش افتاده بسی گلبن این باغ ولی
بلبلش را پروبالی است که نتوان گفتن
درد دل من همه این است که بوسم پایت
در دل غیر خیالی است که نتوان گفتن
بزم هر کس ز چراغی است فروزان و زمن
روشن از شمع جمالی است که نتوان گفتن
ننشیند بسر سرو که مرغ دل من
سایه پرورد نهالی است که نتوان گفتن
گفتی آذر که سگ کوی بتان بود چه شد
پی رم کرده غزالی است که نتوان گفتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş