شمارهٔ ۱۶۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست
از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست
تاری از زلف کجش زنار یک عالم دلست
از شکست هر سو مو کافرستانی شکست
خاطرم بر هر چه می آید جراحت می شود
تا کجا سنگ جفایی شیشة جانی شکست
عهد با زنار زلفی بسته ام کز موج کفر
هر طرف در جلوه آمد فوج ایمانی شکست
خون من یارب چه خاصیت دهد کز هر طرف
بر میان هر کس به قتلم طرف دامانی شکست
دل به محرومی نهادم این کشاکش تا به کی
من همان گیرم که عهدی بست و پیمانی شکست
بوسه ای کردم هوس چین بر لب خندان فکند
بشکند تا خاطر ما شکرستانی شکست
پر ز حسرت ریزه شد دامن به جای لخت دل
بسکه در دل حسرتم از لعل خندانی شکست
بی تو خون دیده بود و لخت دل فیاض را
گر دم آبی گرفت و گر لب نانی شکست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş