شمارهٔ ۱۷۳
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
کو خضر راهی کز خیل آن ماه
وامانده ام پس گم کرده ام راه
از دل صبوری هنگام دوری
باور ندارم والله بالله
ریزد چو جیحون خیزد چو گردون
از دیده ام اشک از سینه ام آه
جانها فدایت تا چیست رایت
جنگ تو دلکش صلح تو دلخواه
کی از کمندم افتد به بندم
آن صید وحشی این رشته کوتاه
افغان ز گفتن آه از نهفتن
مسکین گدایی کو رنجد از شاه
دشمن بدلبر همبزم و آذر
جان میسپارد بیرون درگاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş