شمارهٔ ۱۹۲
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
بیچاره بلبلی که نبیند رخ گلی
مسکین گلی که نشنود آواز بلبلی
گستاخی رقیب اثر التفات توست
بر خود زبان خلق ببند از تغافلی
ماهی و چون لبت نشکفته است غنچه ای
سروی و چون خطت ندمیده است سنبلی
غافل مشو ز حال گدایان کوی عشق
تا هست از متاع خجالت تجملی
تا کار ما و سنگدل ما کجا رسد
او را ترحمی نه و ما را تحملی
یا رب چه گفت غیر که از بهر کشتنم
خنجر به کف گرفته و داری تأملی
ای گل شکفته باش که چون آذر از غمت
در بوستان عشق ننالیده بلبلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş