شمارهٔ ۲۰۲
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
کنی تا چند آزارم که زاری های من بینی
به یاری کوش چون یاران که یاری های من بینی
سپردم دل چو روز اولم دیدی سرت گردم
بیا تا روز آخر جان سپاری های من بینی
تو کز شوخی قرارت نیست بر مرکب تماشا کن
که چون گرد از قفایت بی قراری های من بینی
نخستت بی وفا گفتند و نشنیدم ز کس اکنون
بیا کز طعن مردم شرمساری های من بینی
تو شاه حسنی و ناید پسندت بنده ای جز من
اگر از بندگان خدمتگزاری های من بینی
گزینی غیر را بر من دریغ از روزگار خط
که ناسازی غیر و سازگاری های من بینی
بهر کس راز خود گفتی سمرشد در جهان آذر
به من گر باز گویی رازداری های من بینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş