شمارهٔ ۴۸
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
نهم به پای کسی سر که سر نهاده به پایت
کنم فدای کسی جان که کرده جان به فدایت
برآ برای خدا همچو مه به بام و نظر کن
ببین چگونه مرا می کشند زار برایت
نشسته گرد ملالم به چهره بی تو و ترسم
گمان برند که رخ سوده ام به خاک سرایت
مکن حذر کسی گرچه از غرور جوانی
تو غافلی ز خدا من سپرده ام به خدایت
دل است جای تو و بیدلان به دیر و حرم بین
تو در کجایی و جویند غافلان ز کجایت
خوشم که مردم از اهل وفا جفای تو باور
نمی کنند که از من شنیده اند وفایت
دوای درد ز مردن تو را و من متحیر
که چیست درد تو آذر که مردن است دوایت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş