شمارهٔ ۴۸ - حکایت
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
جهانگردی از خیل کارآگهان
سیاحت همیکرد گرد جهان
ره افتادش از انقلاب سپهر
شبانگه بدریای مغرب چو مهر
نظر افگنان شد بدریا کنار
مگر عبرتی گیرد از روزگار
بصیادی افتاد چشمش نخست
که هر صید را کرده دامی درست
همه ماهی تازه و نغز و پاک
گرفتی ز آب و فگندی بخاک
نشسته به پهلوی آن صید گیر
یکی سرو قد دختر دلپذیر
چوماهی عیان دختر اندر میان
ز اطراف او ریخته ماهیان
تو گفتی که در برج حوت آفتاب
کشیده است از چهره ی خودنقاب
پدر هر چه ماهی کشیدی بدام
بخاکش کشاندی بسعی تمام
دگر باره آن دختر محترم
در آبش فگندی ز راه کرم
بپرسید سیاح از آن ماه چهر
که ای مهر روی تو در جان مهر
مکن ضایع اینگونه رنج پدر
بودناخلف دزد گنج پدر
چنین گنج ضایع پسندی چرا
گره کو گشاید تو بندی چرا
بپای پدر بایدت سر نهاد
که از ماهی ای ماه قوت تو داد
نه آخر تو را مایه از گنج اوست
نه آخر تو را راحت از رنج اوست
پدر را که شد رنج کش زینهار
مرنجان که رنجاندت روزگار
بپاسخ چنین گفتش آن نوش لب
که دورم مدان زینهار از ادب
نیم ناخلف نیست خونم هدر
کزین پیشتر گفت با من پدر
که صیدی کهغافل شد از ذکر حق
بود دام صیاد را مستحق
چنین صید بر خود پسندم چرا
دل خود باین قوت بندم چرا
گرفتم که قوتی جز این نیستم
ز جوع ار بمیرم حزین نیستم
چرا قوت من گردد این صیدخام
که از حق شود غافل افتد بدام
پدر را گرین قوت بهر من است
شکر داند او لیک زهر من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş