شمارهٔ ۴۹
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
من از غمت زبانی با خلق در شکایت
وز قصد من نهانی دل با تو در حکایت
از دست مانده فردی گفتا ز عشق دردی
خوشتر نه کاش کردی از دل بدل سرایت
بر درد عشق جوییم درمان ز هم من و دل
چون گمرهان که جویند از یکدگر هدایت
غافل چنین نباید از بنده خواجه شاید
بر تو غرامت آید گر من کنم جنایت
لطف تو را که عام است آرام دل گواه است
آری ز عدل شاه است آبادی ولایت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş