فصل ۷۷
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
فاتحه می خواندم گفتم ای الله شکر و آزادی و ستودن همه اجزای عالم توراست یعنی هر جزو موجودی فربه شده هستی از برکت آسیب تو دارد و هر جزو موجودی لب بر نهاده است و از لطف تو همی نوشد و فربه هستی می شود و درجمالت نگاه می کند و برمی بالد و می افزاید و این جزو هوا و محبتم که به ذکر این کلمه و این دید هست شد و زیاده شد و هم فربه شده ی هستی شد این همه از نظر کردن شد به تو این خود حیات و لطف توست که اجزای موجود از هر طرف خود می بیند و فربه می شود تا آن نغزی و لطفی که در توست تا خود چه جانفزای باشد آن را که داند تعلم ما فی نفسی و لا أعلم ما فی نفسک اکنون از ستودگی وصف توست که همه اجزای موجودات بوجود فربه هستی می شود
سبحانک می گفتم یعنی که ای الله چه پاکی و چه پاکیزه تو که همه نقش حورا و عینا و جمال همه اصناف حیوانات و خرمی همه گل ها و سبزه ها و آب های خوش و بادهای وزان و همه خوشی ها و همه آرزوها کلفه روی جمال حضرت خاص تو می شود و همه گرد و خاشاک کوی تو می شود یا رب تا آن هوای درگاه خاص تو چه هواست که این همه هواها آنجا زحمت می شود
با این همه الله رحیم است رحیمی می کند و غمخوارگی می کند همه را در آن وقتی که تو را غم و اندیشه ی کاری پیش آید نظر می کن که الله چگونه غمخوارگی می کند تو را ولیکن کسانی بسیار دارد به هر جایی و به همه غمخوارگی می باید کرد و به هر شخصی متولی روح نصب کرده است تا آن غمخوارگی می کند آخر ببین که غمخوارگی در روح که می کند
در این سخن مریدم نعره بزد گفتم نوشت باد که شراب مهنا می نوشی و شراب بی خذوک و بی خمار نوش می کنی و این نعره ی تو شراب جانفزای است که جان در عشق او جان گداز است
و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş