شمارهٔ ۷۷ - کل و کلاه
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
کلی را سر از زخم ناسور بود
ز خارش توانش ز تن دور بود
کنار یکی نهر خارید سر
کلاهش فتاد اندر آن نهر در
بجنبید و بشتافت بر طرف آب
ولی آب را زو فزون بد شتاب
کله گه بغلتید و گه شد به اوج
به فرجام گم گشت در زیر موج
چو نومید شد کل ز صید کلاه
برون قاه قاه و درون آه آه
به یاران چنین گفت کاین رشکلاخ
برای سرم بود لختی فراخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş