غزل شمارهٔ ۱۰۰۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فنا کی شغل سودای محبت را زیان دارد
سری دارم که تا خاک هوای اوست جان دارد
دم نایی ست افسون نوای هستی ام ورنه
هنوزم ناله نی در نیستان آشیان دارد
به سودایت چنان زارم که با صد ناله بیتابی
تنم در پیرهن تحریک نبض ناتوان دارد
به روزبینوایی هیچکس ما را نمی پرسد
مگر داغت که دستی بر دل این بیکسان دارد
در عزلت زدم کز خلق لختی واکشم خود را
ندانستم که دامن از هوس چیدن دکان دارد
چراغ خامشم غم نیست گر آهی زیان کردم
نفس دزدیدنم در عالم دیگر فغان دارد
ز بال افشانی ساز شرر آواز می آید
که اینجا گر همه سنگ است دامن بر میان دارد
نیاید ضبط آه از دل به گلزار تماشایت
که آنجا گر همه آیینه است آب روان دارد
هدف باید شدن چون بلبلان ما را در این گلشن
که هر شاخش چو بوی گل خدنگی در کمان دارد
به بخت خود چه سازد عاشق مسکین که آن بدخو
سراپا الفت است اما دل نامهربان دارد
به رنگ آتش یاقوت ناپیداست دود من
به حیرت رفته شوقت عجب ضبط عنان دارد
ز خودکامی برون آ بی نیاز خلق شو بیدل
که اوج قصر همتها همین یک نردبان دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş