غزل شمارهٔ ۱۰۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حرص اگر بر عطش غلو دارد
شرم آبی دگر به جو دارد
گوشه دامن قناعت گیر
خاک این وادی آبرو دارد
خار خار خیال پوچ بلاست
آه زان دل که آرزو دارد
نیست این بحر بی شنای حباب
سر بی مغز هم کدو دارد
رنگ گل بی تو بی دماغم کرد
خون این زخم تازه بو دارد
دست می باید از جهان شستن
رفع آلایش این وضو دارد
ساز اقبال بی شکستی نیست
چیستی اعتبار مو دارد
بی رواج جهان عنصری ایم
جنس ما گرد چارسو دارد
اوج بنیاد ما نگونساری ست
موی سر سوی خاک رو دارد
از نفس رست و رفت به باد
ریشه ما همین نمو دارد
برکه نالد نیاز ما یارب
دادرس پر به ناز خو دارد
خاک ناگشته پاک نتوان شد
زاهدان آب هم وضو دارد
هرکجاییم زین چمن دوریم
ما و من رنگ و بوی و دارد
بیدل این حرف و صوت چیزی نیست
خامشی معنی مگو دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş